دختر پاییزی
دختری هست متولد فصل رنگ ها، دختری از فصل غروب عاشقان، زاده ی یک شب پاییزی، جنس تنش از خاک باران خورده ی پاییز، پدرش خاک و مادرش باران، عاشق پاییز و صدای خش خش برگ های پاییزی ...
هفت خزان گذشت اما دخترک در آخرین روزهای پاییز هفتمین خزان هم، امیدوارانه پشت پنجره به انتظار بود ...
در آخرین روز پادشاه فصل های هفتمین خزان، به ناگاه صدایی شنید ...
به داخل حیاط دوید ...
باورکردنی نبود ...
صدا، صدای قطره های ریز و درشت باران پاییزی بود اما در میان صداهای آشنای باران که هفت خزان جز آنها، صدایی نشنیده بود، صدای آرام کسی را میشنید که با شنیدن هر نفسش، قلبش بالا و پایین میرفت ...
دخترک با قطره ها یکی شد ...
به داخل ابر بارانی که مال خودش بود رفت ...
میگفت قطره های باران منتظرم هستند ...
اما خودش نبود ...
با هر قطره باران، مسافرش نزدیک تر و با برخورد هر قطره به زمین، مسافرش دورتر میشد ...
اما دیگر بریده بود و توان حرف زدن نداشت ...
به روی بلندترین نقطه باریدن قطره های طلایی قرار گرفت و دستانش را باز و با خدای خود زمزمه کرد و گفت:
مرا در پاییز پیاده کرده اند، به ایستگاه می روم، دوباره پاییز است باید سوار شوم ...
مسافرش در نیمه راه و او همچنان منتظر بود ...
آری، پاییز بود ...
با گذر لحظه ها، رد پاییز، فصل هزاررنگ ناپدید میشد ...
باز هم پاییز، قلب او را به یغما برد ...
باز هم پاییز آمد و رفت اما باز هم همراهی در کنارش نبود ...
شاید حتی همراهی برای قدم زدن در میان برگ های بیجان ...
اما دخترک پاییزی، هنوز ترانه قدم های عاشقانه را به خاطر دارد ...
قدم هایی به وسعت دو قلب عاشق، قدم هایی به همنوازی همه درختان و شاید قدم هایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی ...
آری زمان صبر نمی کند، اما پاییز نیز به تک قدم های دخترک بوسه می زد و خود را برای آمدن خزان هشتم آماده میکرد ...