باران پاییزی

به یاد  دارم شب هایی را که تا سحر

در خیابان های این شهر پاییزی

در زیر بغض ابرهایت گام بر میداشتم

و خاطرات شیرین درد  را با  تو تکرار می کردم

و سحرگاه، رفتگر

خاطرات را جارو می کرد  و به جوی می سپارد ...

به یاد دارم غرش آسمانت را

در هنگام آشتی  دو ابر ...

پاییز ای کاش می دانستم

به کجا خواهی رفت تا نامه ای برایت می نوشتم ...

پاییز آن شب یادت هست ؟

یادت هست با هم باریدیم ؟

یادت هست تو بر من فریاد زدی و من ...

فقط می باریدم ...

پاییز ... تو رقتی

ولی من به پاس آن شب

هنوز می بارم ...

پاییز ... بهانه شب های دلتنگی

پاییز ... پر احساس ترین معشوقه

پاییز ... آغوش دلهای عاشق

خداحافظ

Amoo Mehraboon آواتار ها

فرازهايي از دعاي وداع امام سجاد-ع  با  ماه  رمضان:


بدرود  اي بزرگترين ماه خداوند  و  اي عيد  اولياي خدا...


بدرود  اي ماه  دست يافتن  به آرزوها...


بدرود  اي ياري گر  ما  که در برابر شيطان  ياريمان  دادي...


بدرود  اي که هنوز فرا  نرسيده از آمدنت شادمان بوديم


و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.


* التماس دعا*


خديا! خروج  از  ماه مبارک را  براي ما  مقارن  با خروج  از تمامي گناهان  قرار بده... آمين


عید سعید فطر بر تمام  مسلمانان جهان مبارک باد.

...خصوصا شما   دوست  و  همراه عزیز...

قصه ی چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابروان ، قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هر شب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "جاوید"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصه ی چت

بی تو خاکسترم

بی تو خاکسترم

بی تو ای دوست
بی تو
 تنها  و خاموش
مهری افسرده
 رابسترم 
بی تو  در آسمان اخترانند
دیدگان شررخیز  
 دیوان
بی تو
 نیلوفران   آذرانند
بی تو 
خاکسترم
بی 
 تو  ای  دوست
بی تو  این چشمه سار شب 
آرام
چشم گرینده آهوان است
بی تو این 
 دشت سرشار
دوزخ جاودان
بی تو مهتاب تنهای
 دشتم
بی تو خورشید سرد 
غروبم
بی تو بی نام
 و بی سر گذشتم
بی تو خاکسترم
بی تو ای 
دوست
بی تو این خانه
 تاریک  و تنهاست
بی تو ای دوست
خفته بر لب سخن ها است
بی تو خاکسترم
بی تو
ای دوست...

اندکی صبر سحر نزدیک است

شب سردی است   و من افسرده

راه دوری است   و پایی خسته

تیرگی هست   و چراغی مرده

می کنم تنها  از جاده عبور

دو ر  ماندند  ز من آدمها

سایه ای از سر    دیوار  گذشت

غمی افزود   مرا   بر غم ها

فکر تاریکی و این  ویرانی

بی خبر آمد  تا   با   دل من

قصه ها  ساز  کند  پنهانی

نیست  رنگی که بگوید   با   من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر  دم این بانگ  بر آرم از  دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو  که به دل انگیزم؟

قطره ای کو  که  به دریا  ریزم؟

صخره ای کو  که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست   به دل

غم من لیک غمی غمناک است

سهراب سپهری

تو به من خندیدی2

جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

من  به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو  به چه دلهره  از باغچه  همسايه سيب  را  دزديدي
پدرم از  پي تو  تند  دويد
و نمي دانستي  باغبان  باغچه  همسايه
پدر پير من است
من  به تو  خنديدم
تا  كه با  خنده تو  پاسخ عشق تو  را خالصانه  بدهم
بغض چشمان تو  ليك  لرزه  انداخت   به  دستان من  و
سيب دندان زده  از  دست من افتاد   به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست   به خاطر بسپارد  گريه تلخ  تو  را ...

و من رفتم  و هنوز  سالهاست  كه در  ذهن من آرام آرام
حيرت   و بغض  تو تكرار  كنان
مي دهد  آزارم
و من انديشه  كنان غرق  در  اين  پندارم
كه چه مي شد  اگر باغچه خانه   ما سيب  نداشت

تو به من خندیدی1

تو   به من خنديدي  و نمي دانستي
من  به چه دلهره از  باغچه  همسايه  سيب  را  دزديدم
باغبان از پي من  تند  دويد
سيب را  دست تو  ديد
غضب آلود   به من كرد  نگاه
سيب دندان زده  از  دست تو  افتاد  به خاك
و  تو  رفتي   و هنوز،
سالهاست  كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار   كنان مي دهد   آزارم
و  من انديشه كنان  غرق  در  اين  پندارم
كه چرا   باغچه  كوچك  ما  سيب  نداشت

 حمید  مصدق

 

عشق

به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد

به انسان گفتم عشق چيست؟

اشك از ديدگانش جاري شد و گفت::

ديوانگيست !!!

تنهایی

 

و خدا...

... خورشید

یک حادثه ی نورانی ست

که در اعماق ِ زمان

چهره ی سرد ِ فضا را

جان داد

... ماه

یک آینه است

که درآن

درکِ عشقِ   اَزلی

بر دلِ خُرده  مَنی

کاش میسّر گردد!

و   زمین،  مادرِ    ماست

و    زمین، بطنِ  دگرگونیِ   ماست

و زمین، منطقِ     پرورشِ  انسان  است

و  زمین، سیرت ِ  پاک ِ خداوندیِ   ماست

و خدا ...

و خدا

بی گمان

انعکاسِ عطشِ خلقت ِ ماست

و خدا

بی گمان

لحظه ی زایشِ عشقِ ابدی ست

و خدا

بی گمان

باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ من

درون قفس سرد اطاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم

 و ندایی که به من میگوید

 گرچه شب تاریک هست

دل قوی دار که سحر نزدیک است

در میان من و تو فاصله هاست .............

گاه می اندیشم .... می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری دست های تو

 توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشی

چشم های تو به من آرامش میبخشد

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست                  

میتوانی تو به من زندگانی بخشی

 یا بگیری از من آنچه را میبخشی

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کی میگوید ؟؟؟؟؟؟؟؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !!!!!!!!

روی تو را کاشکی میدیدم ....

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد ؟ افسوس.........

( کاشکی میدیدم)

من به خود میگویم  چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

با من اکنون چه نشستن ها خاموشی با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد .........

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را   شکست

بی وضو     در کوچه لیلی نشست

گفت : یا رب  از     چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این      تو     و   لیلای تو من نیستم

گفت     ای     دیوانه لیلایت منم

در     رگت پیدا     و پنهانت منم

سالها    با   جور لیلی  ساختی

من   کنارت    بودم   و   نشناختی

شعر زیبا

پنجره زیباست اگر بگذارند

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

وتماشای تو زیباست اگر بگذارند

من زاظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل سر گشته! من این همه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سند عقل مشاء است همه می دانند

عشق اما فقط از ما است اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم نکنید ای مردم!

دل من مال شماهاست اگر بگذارند

وسوسه

مداد های نوک تیز و سیاه

کاغذ های برگ برگ و سفید

انگشتانی لرزان،بی تاب

من حرفی برای گفتن ندارمپ

مهوش نبوی

 

فرشتگان   روزی   از خدا    پرسیدند : بار خدایا      تو    که بشر    را    اینقدر

دوست داری غم را دیگر چرا     آفریدی؟ خداوند گفت :

غم را    بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب

می شناسمش   تا    غمگین   نباشد   به  یاد    خالق نمی افتد.

همسفر تنهایی

  همسفر تنهایی....

                  گویی دل ان دوست خود از عشقی غریب حکایت دارد

حال انکه ما خود را در واژه عشق گم کرده ایم

همسفر تنهایی... واژه ای باشد برای دیگران

چرا که همسفر من مرا در اوج عشق تنها گذاشت

مرا در جنگل بی کسی بی کس گذاشت

مرا در دیار عشاق با زمزمه جدایی تنها گذاشت

مرا در اغوش مرگ بی یار گذاشت

همسفر تنهایی...

جسم خسته ام با این واژه بیگانه است

ما را در عشق چه نصیب گشت که به واژه اکتفا کنیم

پس اری باشد واژه ای برای دیگران