داستان مرد بیچاره
مرد بیچاره
مرد خسته و بی رمق وارد خانه شد.از صبح تا غروب دنبال کار وباز هم مثل همیشه دست خالی به خانه برگشته بود .بوی غذایی یا نان گرمی در خانه به مشام نمی رسید سی سال و اندی ازعمر او گذشته و هنوز به کا ر مطمئنی دست نیافته . مرد با خجالت نگاهش را به چشمان زن دوخت باز هم باید با شک مخالی شب را به صبح می رساندند هر دو نشستند کودک شش ماهه گریه میکرد شاید برای نداشتن شیر خشک آخه مادر هم شیری نداشت مرد عصبانی شد با فریاد گفت: مریم این بچه رو خفه کن. زن او را در آغوش گرفت ولی شیری نبود که بچه را آرام کند علی برای بار دوم حرف خود را تکرار کرد ولی هر چه مادر سعی می کرد فاید ه ای نداشت طفل شش ماهه شیر می خواست و این کارها هم تاثیری در گریه های او نداشت مرد شروع کرد به داد زدن چرا چرا چرا ....
صدای زنگ در به گوش رسید مرد با ترس از جا بلند شد تو فاصله کوتاهی که با درداشت فکرهای زیادیکرد(نکند طلب کار باشد وای شاید هم صاحب خانه برای گرفتن اجاره اومده و ...) مرد درب را باز کرد . حدس او درست بود صاحب خانه با چهر ه ای عبوس پشت در ایستاده و با لحنی بد گفت زیر پای شما آدم زندگی میکند کرایه تان را که نمیدهید آرامش را هم که از ما گرفته اید باید به فکر خانه دیگری باشید دیگر تحمل شما را ندارم آخر ما هم آسایش می خواهیم مرد با عصبانیت مشتی به صورت صاحب خانه زد و در را بست .از یک طرف صدای ناله های بچه و از یک طرف صدای صاحب خانه مرد را عصبانی کرده بود با خشونت به سمت بچه رفت قنداق اورا به دست کشید و او را از پنجره به پایین پرتاب کرد دیگر صدای ناله کودک به گوش نمی آید ولی به جای آن صدای گریه های وحشتناک زن به گوش میرسد مرد چاقو را برداشت به طرف زن خود رفت زن از وحشت بی هوش شد ولی دیگر هیچ وقت به هوش نیامد صاحب خانه که یک چیزایی فهمیده بود پشت در به صداها گوش می داد ولی دیگر هیچ صدایی جز نفس نفس زدن مرد به گوش نمی رسید مرد درب را باز کرد و صاحب خانه را دید با چند ضربه او را به قتل رساند وبعد چاقو را یک راست در قلب خود فرو کرد حالا دیگر نه از گریه های کودک خبری بود نه ناله های زن ونه خدا خدا کردن مرد بیچاره و سرکوفت زدن های صاحب خانه...